پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۲

تابوهایی که تقویت می شوند

قصد این یادداشت بررسی درست یا غلط بودن عمل لقاح مصنوعی برای زنان مجرد و بحث بر سر سرنوشت کودکان حاصل از این لقاح نیست. چرا که این موضوع نیازمند بررسی دقیق و مطالعات مستمر است و هر چه خارج از این روش مطرح شود تنها نظر شخصی و تفاوت دیدگاه است. هدف از نگارش، نگاهی به یادداشت کوتاهی تحت عنوان "نام: داوود،نام پدر: بانک اسپرم" در مجله تابلو است که به طور خلاصه از زندگی زنی می گوید که مجرد است و مادر فرزندی حاصل از لقاح مصنوعی. اگرچه به نظر بسیاری ممکن است این مطلب تابوشکن باشد و یا هرچند ساده، موضوعی مهم را مطرح کرده باشد اما از آنجایی که تابلو مخاطب خود را جوانان تعریف کرده است باید دید آیا به واقع این مطلب تابوشکن است یا همان کلیشه های رایج را در ذهن خواننده جوان تقویت می کند؟

قلم نویسنده روان و داستان گوست. خواننده را با خود به جزئیات فضا می برد و حال و هوای آنجا بودن به دست می دهد. انگار که در چشمان راوی نشسته ای و همه چیز را از منظر نگاه او می بینی. جمع دوستانی جوان با بخش های مشترکی از گذشته، شاد و شلوغ. بهانه دور هم جمع شدن، حضور یکی از دوستان، گناز، است که بعد از سال ها از خارج بازگشته، مجرد است و باردار.

سه پاراگراف اول شرح فضا و ماجراست. اما پاراگراف چهارم به بعد واکنش ها آغاز می شوند. در ذهن راوی، روش "مثل آدم" حامله شدن خوابیدن با یک مرد است. اگر هم فرد غیر از این رفتار کند یا "مثل آدم" رفتار نکرده است یا "لزبین" است یا به قول مادربزرگ کودک، "دیوانه" است. مادر هم دلیل اقدامش را "نداشتن حوصله‌ی احساسات و گرفتاری بابای بچه" اعلام می کند. با گذاشتن این مفاهیم در کنار هم، در همان ابتدا خواننده جوان می تواند به یک جمع بندی کلی برسد که چنین اقدامی نه از سر خرد، تفکر و تصمیم گیری مسولانه است بلکه زنان بی مسوولیت یا دیوانه به این روش بارداری روی می آورند!

پاراگراف پنجم می رسد به تصویری که پسرهای جمع دارند و آن هم "فمینیست" بودن دخترانی ست که دلیل فمینیست بودنشان معلوم نیست بلکه مثل همیشه "فمینیست بودن" تنها راه توجیه رفتارهای غیرمرسوم این دختران است. این مفهوم را هم بگذارید در کنار قبلی ها.

پاراگراف ششم خواننده را به یاد همان جمله ی قدیمی می اندازد که دختر اگر تحصیل کند پررو و بی حیا می شود. گلناز که دختر ساده ای بوده هم زمان با رفتن به کلاس کنکور و "مدرسه ایتالیای ها " به قول نویسنده، "شر" می شود. روایت با نگاهی به گذشته گلناز که پدرش "جبهه ملی‌ چپ"، "غیرمذهبی" و صاحب "کلکسیون ویسکی" در خانه بوده ادامه پیدا می کند. دوست دیگر گلناز به نام راحله با خانواده سنتی و پدر "مذهبی" که علاقه ای به ارتباط این دو دوست نداشته نیز در این جمع حضور دارد. راوی که بیشتر نقش یک فرد بالغ و خردمند را به یاد می آورد، بعد از اینکه یادآروی می کند پدر راحله دل خوشی از این ارتباط نداشته، از مستی راحله می گوید و بالاآوردنش و در نهایت خبر حاملگی او که می خواسته بچه را سقط کند اما حالا تصمیم گرفته نگه دارد و هم زمان از اصرار گلناز که به مستی او چه کار داری؟ داستان در میان اشک های راحله تمام می شود و سرنوشت نامشخص جنین سه ماهه ی او.

راستش من در این مطلب نه تنها تابو شکنی یا طرح مساله بی طرفانه نمی بینم بلکه آن را مملو از قضاوت و کلیشه هایی می بینم که هدفش علت و معلول قرار دادن یکسری مفاهیم و تلقین آنها به شکل واقعیت های موجود است. این رویکرد تفاوت زیادی با رویکرد سریال های تلویزیونی ندارد که در قالب تصاویر و نقش ها، مفاهیمی را به غلط به عنوان ارزش ها و اصول در جامعه نهادینه می کنند که مجلاتی چون تابلو قرار است برای مبارزه با آن پیشرو باشند. اگر این مجله اینترنتی مخاطبش جوانان است، تصمیم دارد با این مطلب چه چیز را در ذهن جوان خواننده، که درگیر کلیشه های رایج است و نه جوانی که به آنها واقف است، جایگزین کند؟ چه چیز را فرهنگ سازی کند؟ کنار هم گذاشتن تصاویر این متن تنها شرطی شدن ذهن آماده ای را در پی دارد که می خواهد هر چه بیشتر بی بند و باری را دلیل دیگرگونه زیستن افرادی معرفی کند که به طور مثال تصمیم می گیرند به روشی غیر از آنچه مرسوم است مادر شوند یا به گونه ای زندگی کنند که به هیچ وجه یادآور آن زن سنتی و تعریف شده نیست. به نظرم صرف طرح مسائلی که در جامعه تابو هستند بی آنکه به چگونگی بیان آنها دقت کنیم نه تنها تابوشکنی نیست بلکه خود به تقویت کلیشه های غیرمنطقی موجود کمک می کند و مانع از ایجاد فضایی می شود که آدم ها بتوانند روش زندگی خود را آزادانه انتخاب کنند.

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۲

کودکانی که مادر می شوند!

باز هم شبکه تلویزیونی یکی از شهرستان های ایران با شور و لبخند به تبلیغ مساله ای می پردازد که مصداق حقیقی نقض حقوق کودکان است.

این بار تلویزیون استان کهگیلویه و بویراحمد، از جوانترین مادربزرگ ایران می گوید که در 34 سالگی مادربزرگ شده است. او در سن 13 سالگی ازدواج کرده است و دو دخترش نیز در سن پانزده سالگی. 33 ساله که بوده اولین نوه اش به دنیا می آید. حالا دوربین ها بر روی او و خانواده اش متمرکز شده اند. انگار او قهرمان مادربزرگ هاست. گزارشگر می گوید دختران این زن نیز سخت نگرفته اند و در سن پایین ازدواج کرده اند. آن ها با لبخند به جلوی دوربین می آیند و از انتخاب خود سخن می گویند.

ایران یکی از کشورهایی ست که ازدواج کودکان در آن به مشکلی جدی و بحث برانگیز  تبدیل شده است اما در این میان رسانه ها و مسوولین نه تنها در تلاش برای مقابله با این مشکل نیستند بلکه سعی دارند تا به نحوی آن را تبلیغ کنند. ازدواج زودهنگام موضوعی نیست که در آن بحث انتخاب کودک مطرح باشد. دختر زیر 18 سال هنوز در حال گذراندن مراحل رشد است و باید محیطی برای وی فراهم شود که بتواند به رشد ذهنی و جسمی برسد.

معمولا کودکانی که ازدواج می کنند از تحصیل باز می مانند اگرچه درصدی از آنها به مراحل تحصیلی بالا نیز دست می یابند اما این موفقیت به ندرت و با دشواری زیاد حاصل می شود. در بررسی که UNFPA  بین سال های 2000 تا 2011 در 78 کشور در حال توسعه انجام داد، مشخص شد که  34 درصد زنان بین 20 تا 24 سال زیر سن 18 سالگی ازدواج کرده اند. 63 درصد این زنان هیچ تحصیلاتی نداشته اند و 54 درصد آنها متعلق به خانواده های فقیر بوده اند. بیشترین آماز ازدواج کودکان متعلق به کشورهای آسیای جنوبی است.

ازدواج کودکان که نقض حقوق کودکان و جنسیت محور است در بیشتر موارد موجب بارداری زودهنگام و مانع تجربه دوران کودکی می شود. علاوه بر به خطر انداختن تحصیلات کودک، ازدواج کودکان فرصت های زندگی آنها را محدود کرده و احتمال قرار گرفتن در معرض انواع خشونت و یا بیماری های مقاربتی را بالا می برد. موارد ذکر شده تنها برخی از خطرات و مشکلاتی است که کودکان را به واسطه ازدواج زودهنگام تهدید می کند.

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲

از رنج شهریور

پنجم شهریور است. روزی که قریب است و غریب. چهار سال پیش در چنین روزی عاشقانه ی ما جوانه زد، جان گرفت و به هر سو شاخ و برگ دواند.  هر دو سرشار شدیم از محبتی بی دریغ و دوست داشتنی بی چشم داشت و این مهر هنوز می جوشد و می جوشد. اما پنجم شهریور تنها پنج شهریور عاشقانه ما و شکفتن کمپین یک میلیون امضا نیست. روزی از آن آنهاست که زندگی جاری انسان های دیگر را نشانه رفتند و همه را در آنی به دیار فراموشی سپردند. روزی از تابستان پر خون که رضاهای زهره ها و زهره های رضاها دیگر فرصت بوسیدن دوباره هم را به دست نیاوردند و بی خدانگهدار، بی وداع آخر، مرگ را سلام گفتند.

شهریور، ماه کشتار است. قتل تفاوت نگاه و اندیشه و ویرانی زندگی انسان هایی که دنیایی متفاوت می خواستند. چقدر آن روزها از من دور و به من نزدیک است. من آن زمان کودکی دبستانی بیش نبودم. بی خبر از همه جا لی لی می کردم و سنگم را به خانه پنج می انداختم و آنها به جوخه های اعدام سپرده می شدند. در همان شهر من و در هوایی که مشترک نفس می کشیدیم انسان هایی بر خاک می افتادند و کمی دورتر شبانه به گورهای دسته جمعی سپرده می شدند.

و نسل من، نسل کودک سال آن روزها چه بی تفاوت و بی رحم از کنار همه آن دردها می گذرد به بهانه روزهای خوب آینده. نسل من، نسل کودک سال آن روزها، سخن گفتن از گذشته را، یادآوری درد و رنج را "احساسات" می داند و تنها "مبارزات" خودش را بر حق و منطقی. نسل من که جنگ را با پوست و جان تجربه کرده و از زیر آوارها بیرون آمده، هنوز نیاموخته که نمی شود با سکوت از کنار آوارها گذشت و رنج آدم ها را به تاریخ سپرد و انتظار تاریخی متفاوت را داشت. رنج انسان ها، اعدام و قتل عام و شکنجه بخشی از تاریخ است که باید شرمسار آن بود و نه توجیه کننده اش. باید داستان هایش را روایت کرد و سکوت جامعه و مشارکت عاملین را نشانه رفت. باید وجدانی که خفته را بیدار کرد تا سال ها بعد، تا سی سال بعد داستان ندا و سهراب و کیانوش و صدها کشته شده دیگر دوباره تنها بخشی از تاریخ نشود. پاسخ خواستن همیشه به معنای شکنجه کردن و اعدام نیست. پاسخ خواستن به معنای برقراری عدالت است، نه سر در برابر سر  و نه درد در برابر درد. نسل من چشم بستن بر حقایق و انصاف و عدل را با هم اشتباه گرفته است و نمی پرسد که پدر، مادر وقت آن سر به دار کردن ها کجا بودی؟ نمی پرسد چه کسانی با سکوت و بی سکوت دست به دست هم سپردند تا حق زندگی را از گروهی سلب کنند؟ نمی پرسد چرا؟

چه شد که ما این همه خودخواه و بی تفاوت شدیم؟ چه شد که تطهیر عاملان روش مبارزه مان و توجیه قتل عام، منش سیاسی مان شد؟ چه شد که ما حق نداشته مان را بخشیدیم؟ 

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۲

ابرمردان*

تیتر خبر چنین است: "پدری در قائمشهر با داشتن ۱۱ فرزند در سن ۱۰۸ سالگی صاحب فرزند جدیدی شد" و در ادامه بدون هیچ توضیحی لینک ویدئوی مربوطه به اشتراک گذاشته شده . خبر، مربوط به استان مازنداران است وتلویزیون محلی اقدام به تهیه گزارش و پخش آن از سیمای جمهوری اسلامی ایران کرده است.

صحبت های پیرمرد را به سختی می شود فهمید. پشتش خمیده اما ظاهرا سالم و سر حال است. او  زندگی درست، تغذیه مناسب، کار و تلاش و زندگی به دور از استرس را راز سلامتی اش می داند و می گوید تا به حال مریض نشده و بیمارستان هم نرفته است. پیرمرد، کشاورز است و می گوید آدمی هر چی دارد حاصل تلاش خودش است. یازده فرزند دارد و دوازدهمی را که نوزاد است در آغوش کشیده و بارها می بوسد.

گزارشکر از همسر این پیرمرد سخنی به میان نمی آورد و دوربین تنها چند ثانیه ای روی تصویر زنی که نوزاد را در آغوش کشیده متوقف می شود. زن بسیار جوان است، چهره روستایی شکسته اش اجازه نمی دهد که بتوان سنش را به درستی حدس زد. اما هر چه هست او می تواند جای نوه پیرمرد باشد. هیچ کس با او که نه ماه جنین را در خود پرورانده است گفت و گویی نمی کند. شاید پیرمرد اجازه نداده، شاید انتخاب گزارشگر نبوده است اما هر چه هست، او به حساب نمی آید. همانطور که احتمالا در هنگام ازدواج به حساب نیامده است. چند سال داشته است؟ زیر 18 سال؟ کسی از او سوال کرده است که نظرت چیست؟ پیرمرد را پیش از ازدواج دیده یا درست آن شبی که نطفه نوزاد بسته شده است؟ فقر او را رهسپار آن خانه کرده یا استبداد سرپرستانش؟ این مادر چند ساله است؟ حتی در بهترین حالت که فرض شود بالای سی سال سن دارد، فاصله سنی او با پیرمرد 108 ساله چقدر است که توانسته باردار شود؟ هیچ کس این زن را نمی بیند. همه از پیرمرد "توانا" و "ابرمرد" می گویند. رئیس اداره ثبت احوال قائمشهر این امر را "رکورد جدید" در تاریخ ثبت احوال می داند. 

و در ایران، "ابرمردانی" چون این پیرمرد کم نیستند. مردانی که "ابر" بودنشان در ارتباط یا ازدواج با چندین زن، تولید مثل و مواردی مشابه تعریف می شود. سال هاست که سن زیاد مردان در مقایسه با دخترانی که انتخاب می کنند هم دیگر آنقدر بحث برانگیز نیست. زن زاینده است و ادامه دهنده نسل. اینکه چه کسی این بذر را بکارد مهم نیست، زن زمین است و ملکی که صاحب دارد. زن هر چقدر جوان تر و از لحاظ اقتصادی در فشار بیشتر، بیشتر در معرض خطر خرید و فروش های زیر پوشش ازدواج و مواردی مشابه قرار دارد. و این امر توسط فرهنگ غالب بر جامعه ای که در آن زندگی می کند که می تواند جامعه روستایی یا شهری باشد و یا فرهنگ قبیله ای و قومی، حمایت می شود. قانون نیز نه تنها بازدارنده نیست که حمایت کننده است. اما از همه مهمتر در حالی که دنیا در حال بحث و گفت و گو پیرامون ازدواج کودکان، ازدواج های اجباری و تجاوز زناشویی و قانونی ست، فرهنگ مردسالار حاکم، با استفاده از رسانه به عنوانی ابزاری که بر اقشار مختلف جامعه تاثیر گذار است، آشکارا به تبلیغ مفاهیم فوق و قهرمان سازی از شخصیت هایی می سازد که اقدامشان نه تنها قابل ستایش نیست که به شکلی نقض حقوق زنان و دختران محسوب می شود.

و البته به چالش کشیدن چنین رسانه ای تنها توسط خود رسانه ممکن است. خبری که باید نقد شود، مورد بررسی قرار بگیرد تا در نهایت نتیجه معکوس هدف تولید اولیه اش حاصل شود.



* برخی کاربران فضای مجازی از واژه "ابرمرد" برای توصیف این مرد و به اشتراک گذاشتن لینک ویدئوی مربوطه استفاده کرده اند، از جمله در بالاترین.

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

واقعیت این است که در جریان فعالیت در داخل، بیرون آمدن از کشور و حضور در جایی که محل گذر به کشور سوم و مقصد است با آدم ها و داستان هایی مواجه می شوی که هر کدام بر زندگی ات تاثیر خاصی می گذارند. مرز بین راست و دروغ به شدت  نامشخص می شود. کم کم  وحشت می کنی و در لاک تنهاییت فرو می روی. بسیاری از این آدم ها را از پیش می شناختی. داستان های شان را تا حدی می دانی و آنچه امروز می گویند نه در باورت می گنجد و نه در توانایی ات برای کنار آمدن با خیال پردازی هایشان.

گاهی به نظر می رسد آدم ها انقدر به خود و اطرافیانشان دروغ گفته اند که کم کم خودشان هم باورشان شده است.  اوایل سعی می کنی نشان دهی که باورت نشده  و قرار هم نیست که بشود، که این کار غیراخلاقی ست و باید جلویش گرفته شود اما هر چه جلوتر می روی می بینی خانه از پای بست ویران است. باندبازی های درون و برون کشور، تاییدیه های دروغین، "برخی" جایزه بازی های هدفمند و پارتی بازی ها،  پروژه ها و ...  . گاهی فکر می کنی مانده ای در میان جریانی که یا باید به آن تن بدهی یا بروی و جایی گم بشوی. آنقدر میزان دروغ و باندبازی در فضای سیاسی و اجتماعی ایران زیاد است که اعتراض های فردی، تنها آن افراد را بدبین و مملو از قضاوت و پیشداوری  جلوه می دهد و در آخر هم با این پاسخ مواجه می شوند که عالم سیاست، عالم اخلاق نیست.

درست است که هیچ کس از اشتباه و توهم های گاه و بی گاه مبرا نیست. هیچ کس آنقدر صادق نیست که بتواند خود را جدا  از این هیاهوی دروغین بداند اما تمام این ها جایی که از حد بگذرند و تبدیل به روش زندگی و فعالیت های سیاسی و اجتماعی افراد بشوند فقط نقش مخرب و ویرانگر دارند. اعتماد از بین می رود و همه چیز از درون از هم می پاشد و ما بی توجه به این ویرانی از درون، به دروغ گفتن ها و شنیدن هایمان ادامه می دهیم.  

واقعیت این است که معجزه ای در کار نیست. هیچ ناجی و راه گشایی در راه نیست. نجات ما آن زمانی ست که از درون، خود را درمان کنیم. ما بی آنکه بدانیم نشانگان اختلال شخصیت نمایشی را بروز می دهیم و همه چیز را برای آن می خواهیم که در کانون توجه قرار گرفته و هویت سیاسی و اجتماعی مان از یاد نرود. ما هدف را فراموش کرده ایم